تبلیغات
شیدا خانومی - گریه
شیدا خانومی


© گریه

دوشنبه 15 فروردین 1384

<:P:> <:P:>سال نو مبارک.... <:P:>با سلام به همه...اول از همه سال نو رو به مه تبریک میگم و معذرت می خوام از اینکه دیر شد تبریک سال نو...و ممنون از همتون که منو فراموش نکردین....راستش یه مدت مودممون خراب شده بود...بعدشم که درست شد کارت نداشتم بعدشم رفتیم مسافرت و ...در اینجا یه عذر خواهی هم باید از همتون بکنم...چون داده بودم وبلاگمو یکی دیگه آپ کنه بعضی جاهاش بر عکس و غلط افتاده..و الان میخوام یه متن بذارم که من خودم خیلی ازش خوشم اومد بخونین ببینین چطوره....ممنونم

<:P:> روزی که عزیز دلش را راهی می کردمی دانست که دیگر هیچگاه نمی تواند دستان گرمش را در دست بگیرداو میدانست که نگاه معصوم اورا نخواهد دیدو ایمان داشت که بار دیگر گرمای بدنش را لمس نخواهد کرد...تنها و خسته بر روی صخره ای بزرگ بر روی ساحل دریا نشسته بود و به نافرجامی سرنوشت خویش می گریستاو با خون دل با دریا حرف میزد و درد درونش را تخلیه می کرد..آه می کشید و با نجو می گفت:عشق پاکم!سالیان سال در انتظارت نشستم به امید روزی که درهای ناامیدی باز شود و بار دیگر تو با آمدنت به روح خسته و مریض من بدمی و بر زخم درونم مرهم گذاریعزیزم بیا و درد کشنده ی انتظار را التیام بخش...محبوبم!دوری از تو سخت و ملال آور استبی تو گل ها بی رنگ و بو..آسمان خالی از ستاره است...دریا آرام و بی موج و زندگی بی روح استآیا می توان آسمان را بدون ستاره های زیبا که هر کدام سعی در روشن کردن پهنه ی تاریک آسمان دارند تصور کرد؟؟آیا می توان قبول کرد که که دنیای بی کران همیشه بی موج و آرام باشد؟؟آیا می شود زندگی بی روح را ادامه داد؟؟نه...هرگز عزیزم..من دیگر تاب و توان دوری از تورا ندارمنازنینم...بدان که همیشه منتظر دیدارت بوده و هستم و بدان که تمام لحظات زندگی حتی یک دم از من جدا نبودیبا من بودی و با من زندگی کردیتو ظاهرا رفتی و من دردمند را تنها گذاشتی ولیوجودت و عشقت مرا سر پا نگه داشت و دلیل بودنم شدای شمع وجودم!من همچون پروانه ای عاشق در پای تو خواهم سوخت..همانطور که پروانه خود را فدای شمع می کند...خود را به شعله های سوزان شمع می زند..ولی درد سوختن را حس نمی کند...هدف فقط نزدیک شدن به شمع است..او می خواهد با عشق خود بیامیزد و با او بمیردتو را به تمام مقدسات عالم سوگند که برگردو مرا از این چشم انتظاری در آر...راضی نشو که این دیده بر هم رود در حالی که آرزوی دیدار تو را می کشد.به یاد آر روزهای بهاری را که با هم در زیر درختان پر شکوفه قدم می زدیمو به یاد آر ایام زیبایی را که با هم در زیر باران می دویدیم و هر دو از دیدن همدیگر با لباسهای خیس غرق در شادی و خنده می شدیمآیا می توان باور کرد که تو همه ی خاطرات قشنگ گذشته را فراموش کرده باشی و آیا باید بر جبر زمانه گردن نهم که هرگز تو را نخواهم دید؟؟نه ای امید زندگی من..!میدانم که تو هم در گوشه ای از همین دنیا مثل من منتظر معجزه ای هستیتا باز به هم برسیم و با هم زندگی کنیمعزیزم صبر کن روزگار فراق به سر خواهد آمد....من و تو به هم خواهیم رسیدو دنیا را در شادیمان غرق خواهیم کرد...دوستت دارم ...تا وقتی روحم وجود دارم...با آنکه میدان تو هرگز بر نخواهی گشت...

<:P:>شرمنده که کمی طولانی شد...منتظر حضور سبزتون هستم

<:P:>در پناه خالق نیلوفرها شکیبا بمانید...

<:P:>***شیــــدا***

<:P:> 

نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1384 و ساعت 05:04 ق.ظ توسط : شیدا
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()