تبلیغات
شیدا خانومی - دو خط موازی...
شیدا خانومی


© دو خط موازی...

دوشنبه 3 اسفند 1383

<:P:>  <:P:>  <:P:> <:P:>  <:P:>دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آنوقت دو خط موازی چشمشان بهم افتاد...و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...خط اولی گفت:ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم..!و خط دومی از هیجان لرزیدخط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج کاغد.من روزها کار می کنم.می توانم برم خط کنار یک جاده ی دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبام...خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم یا خط نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت...خط اولی گفت:چه شکل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

<:P:>در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز بهم نمی رسند..!و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هرگز بهم نمی رسند....دو خط موازی لرزیدند..

<:P:>به همدیگر نگاه کردند و خط دومی پقی زد زیر گریه..خط اولی گفت:نه این امکان ندارد!حتما یک راهی پیدا می شود...خط دومی گفت:شنیدی که چه گفتند؟هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ گاه بهم نمی رسیم..خط اولی گفت:نباید ناامید شویم.ما از این صحنه خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم.بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل مارا حل کند.

<:P:>خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه ی کاغذ بیرون خزید..از زیر در کلاس گذشتند...از صحرای سوزاناز کوههای بلنداز دره های عمیقاز دریاهااز شهرهای شلوغسالها گذشت...و آنان دانشمندان زیادی را ملاقات کردند...

<:P:>ریاضیدان به آنان گفت:این محال است هیچ فرمولی شما را بهم نخواهد رساند.شما همه چیز را خراب می کنید.

<:P:>فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم.اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت.دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت

<:P:>پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست..دردتان بی درمان است.

<:P:>شیمیدان گفت:شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید همه ی مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

<:P:>ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما بهم مساوی است با نابودی جهان.دنیا کن فیکون می شود.سیارات از مدار خارج می شئند.کرات با هم تصادم می کنند.نظام دنیا از هم می پاشد...چون شما یک قانون بزرگ را نقص کردید.

<:P:>فیلسوف گفت:متاسفم...جمع نقصین محال است...و بالاخره به کودکی رسیدند.

<:P:>کودک فقط سه جمله گفت:شما بهم می رسید..نه در دنیای واقعیات...آنرا در دنیای دیگری جستجو کنید...

<:P:>دو خط موازی اورا هم ترک کردند.و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند.اما حالا یک چیز داشت در وجودشان ریشه می گرفت آنها کم کم میل بهم رسیدن را از دست میدادند...خط اولی گفت:این بی معنی است.خط دومی گفت:چی بی معنی است؟خط اولی گفت:اینکه بهم برسیم...خط دومی گفت:من هم همین طور فکر می کنم...و آنها به راهشان ادامه دادند.

<:P:>یک روز به یک دشت رسیدند...یک نقاش آن میان ایستاده بود. و نقاشی می کرد.خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم

<:P:>خط دومی گفت:شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه خارج می شدیم.خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم داشت. و آندو وارد دشت شدند.

<:P:>روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش...نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد...و آندو دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت.

<:P:>       و آنجا که خورشید آرام آرام پایین می رفت...

<:P:>                  سر دو خط موازی عاشقانه بهم می رسید....

<:P:>در پناه خالق نیلوفرها شکیبا بمانید

<:P:>شیدا

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند 1383 و ساعت 07:02 ق.ظ توسط : شیدا
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()